کودکی که همیشه یک نفر را پشت سرش میگذاشت
روایتی از اضطراب جدایی در اتاق بازی
مجموعه «از اتاق بازی؛ روایتهای یک بازیدرمانگر تحلیلی»
نوشته: الهه فدایی
روانشناس کودک و نوجوان | بازیدرمانگر تحلیلی
نام و برخی جزئیات این روایت برای حفظ محرمانگی تغییر داده شده است.
او هشت ساله بود.
وقتی وارد اتاق بازی شد، اول به مادرش نگاه کرد.
بعد به من.
بعد دوباره به مادرش.
مادر گفت:
«اگر من بیرون بروم، نمیماند.»
برای همین، مادر تا آن روز تقریباً در تمام جلسات داخل اتاق مینشست.
اما آن روز تصمیم گرفتیم کمی فاصله ایجاد کنیم.
مادر از اتاق بیرون رفت.
کودک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد به سمت سینی شن رفت.
یک خانه ساخت.
یک آدمک کوچک داخل خانه گذاشت.
و بعد، یک آدمک بزرگ را درست پشت سر او قرار داد.
گفتم:
«انگار این یکی باید نزدیکش باشه.»
گفت:
«آره. نباید تنها باشه.»
بعد آدمک بزرگ را کمی جلوتر آورد.
آنقدر نزدیک که تقریباً به آدمک کوچک چسبیده بود.
جلسه بعد، دوباره همین اتفاق افتاد.
خانه.
یک کودک.
و یک آدم بزرگ که همیشه پشت سرش بود.
اگر آدمک بزرگ را کمی دور میکرد، کودک فوراً آن را برمیگرداند.
یک بار گفتم:
«اینطوری که نمیتونه بازی کنه.»
گفت:
«اشکال نداره. فقط نباید بره.»
چیزی که در ظاهر «وابستگی» دیده میشد، در بازی شکل دیگری داشت.
او نمیخواست مادرش را کنترل کند.
او میترسید اگر مادر از دسترسش خارج شود، اتفاقی بیفتد.
در دنیای درونی او، فاصله هنوز به معنای «نبودن» بود.
و نبودن، میتوانست خیلی زود به «از دست دادن» تبدیل شود.
در جلسههای بعد، کمکم فاصله ایجاد شد.
اول، آدمک بزرگ فقط چند سانتیمتر دورتر رفت.
بعد کودک یک جاده میان آن دو ساخت.
یک روز، جاده را طولانیتر کرد.
روز دیگری، آدمک کودک را از خانه بیرون آورد.
اما قبل از اینکه حرکت کند، برگشت و آدمک بزرگ را نگاه کرد.
بعد گفت:
«میدونه من کجام.»
این جمله برای من مهم بود.
زیرا چیزی در ذهن کودک در حال تغییر بود:
لازم نبود مادر همیشه کنار او باشد تا احساس کند مادر وجود دارد.
اضطراب جدایی فقط ترس از جدا شدن نیست.
گاهی کودک از خودِ جدایی نمیترسد.
از چیزی میترسد که خیال میکند ممکن است در غیاب والد اتفاق بیفتد.
ممکن است فکر کند مادر برنمیگردد.
ممکن است نگران بیمار شدن والد باشد.
یا تصور کند اگر خودش از خانه خارج شود، اتفاق بدی برای خانواده رخ میدهد.
بنابراین پشت «نرو» یا «من هم میام»، گاهی یک سؤال عمیقتر پنهان است:
«اگر تو نباشی، هنوز امن هستم؟»
در بازی، فاصله کمکم قابل تحمل شد.
چند هفته بعد، کودک یک خانه بزرگ ساخت.
دو اتاق داشت.
یک اتاق برای خودش.
یک اتاق برای مادر.
بین دو اتاق، یک در گذاشت.
این بار خودش گفت:
«اینجا میتونیم در رو ببندیم، ولی هنوز میدونیم همدیگه هستیم.»
شاید این جمله، خلاصه تمام مسیر درمان او بود.
سخن پایانی
رشد، به معنای نداشتن نیاز به دیگری نیست.
کودک سالم کسی نیست که هیچوقت دلش برای مادرش تنگ نشود.
کودک سالم، بهتدریج یاد میگیرد که میتوان از کسی جدا شد، بدون اینکه رابطه از بین برود.
گاهی فاصله گرفتن، پایان امنیت نیست.
بلکه نتیجه امنیت است.
و شاید یکی از مهمترین کارهای ما در کنار کودک این باشد که کمک کنیم تصویری از «دیگری» را آنقدر در درون خود بسازد که حتی وقتی دیگری در اتاق نیست، هنوز بتواند احساس کند:
«من تنها نیستم.»