.
کودکی که هر جلسه یک قبر میساخت
روایتی از سوگ در اتاق بازی
مجموعه «از اتاق بازی؛ روایتهای یک بازیدرمانگر تحلیلی»
نوشته: الهه فدایی
روانشناس کودک و نوجوان | بازیدرمانگر تحلیلی
نام و برخی جزئیات این روایت برای حفظ محرمانگی تغییر داده شده است.
او هفت ساله بود.
وقتی وارد اتاق شد، مستقیم سراغ سینی شن رفت.
نه ماشینی برداشت.
نه عروسکی.
نه حیوانی.
فقط با دو دستش شروع کرد به کنار زدن شنها.
با دقت.
آرام.
بیصدا.
بعد، گودالی مستطیلی درست کرد.
آنقدر منظم که انگار بارها این کار را تمرین کرده بود.
یک آدمک کوچک را برداشت.
داخل گودال گذاشت.
روی آن را با شن پوشاند.
بعد دستهایش را روی شن کشید.
همه چیز تمام شد.
جلسه بعد…
دوباره همان صحنه تکرار شد.
اما این بار، قبل از پوشاندن آدمک، چند لحظه به آن نگاه کرد.
انگار دلش نمیآمد.
بعد آرام گفت:
«دیگه بیدار نمیشه…»
همین.
دیگر هیچ حرفی نزد.
در جلسه گفتوگوی والدین، مادر با بغض گفت:
«شش ماه پیش مادربزرگش فوت کرد.
همه گفتیم مسافرت رفته…
فکر کردیم اگر حقیقت را بداند، ناراحت میشود.»
اما کودک ناراحت شده بود…
فقط نه با کلمات.
با شنها.
کودکان هم سوگوار میشوند؛ فقط همیشه گریه نمیکنند.
بزرگسالان معمولاً سوگ را با اشک، حرف زدن و یادآوری تجربه میکنند.
اما کودکان، اغلب سوگ را بازی میکنند.
آنها بارها یک صحنه را تکرار میکنند.
چیزی را دفن میکنند.
دوباره بیرون میآورند.
دوباره دفن میکنند.
این تکرار، تلاش ذهن برای فهم اتفاقی است که هنوز ظرفیت پذیرش آن را ندارد.
من هیچوقت از او نپرسیدم:
«این قبر مادربزرگه؟»
زیرا درمانگر قرار نیست داستان خودش را وارد بازی کودک کند.
فقط کنار او ماندم.
شاهد بودم.
گاهی تنها کاری که یک کودک نیاز دارد، این است که کسی بدون عجله، اندوهش را تحمل کند.
چند هفته بعد، اتفاق کوچکی افتاد.
او این بار بعد از دفن آدمک، یک گل کوچک پلاستیکی کنار گودال گذاشت.
بعد گفت:
«اینجوری قشنگتره…»
آن روز، برای اولین بار، در بازی او فقط مرگ نبود.
یادبود هم بود.
عشق هم بود.
امکانِ به یاد آوردن، بدون نابود شدن هم بود.
از نگاه روانتحلیلی
سوگ فقط از دست دادن یک انسان نیست.
سوگ یعنی ذهن، بهتدریج یاد بگیرد کسی که دیگر حضور ندارد، میتواند همچنان در دنیای درونی ما زنده بماند.
اگر کودک فرصت سوگواری پیدا نکند، ممکن است فقدان را نه بهعنوان یک خاطره، بلکه بهعنوان زخمی حلنشده با خود حمل کند.
بازی، یکی از امنترین راههایی است که کودک از طریق آن، این مسیر را طی میکند.
والدین چه کاری میتوانند انجام دهند؟
بسیاری از والدین، از روی محبت، حقیقت را از کودک پنهان میکنند.
میگویند:
«رفته سفر…»
«خوابیده…»
«بعداً برمیگرده…»
اما ذهن کودک، نبودن را احساس میکند.
وقتی توضیح روشنی دریافت نکند، معمولاً خیالپردازی میکند.
و گاهی این خیال، از واقعیت ترسناکتر است.
کودکان به حقیقتی متناسب با سنشان نیاز دارند؛ حقیقتی که با آغوش، حضور و فرصت برای سؤال پرسیدن همراه باشد.
سخن پایانی
در یکی از آخرین جلسهها، او دیگر قبر نساخت.
بهجای آن، یک باغ کوچک درست کرد.
کنار باغ، همان گل پلاستیکی را گذاشت.
لبخند زد و گفت:
«اینجا میتونم یادش کنم…»
شاید سوگ، به معنای فراموش کردن نباشد.
شاید سوگ، یعنی یاد بگیریم با جای خالی کسی زندگی کنیم؛ بدون اینکه عشقمان را هم دفن کنیم.